تبليغاتX
ღ.•*♥*•.ღیــــاران رنگـــــیღ.•*♥*•.ღ

ღ.•*♥*•.ღیــــاران رنگـــــیღ.•*♥*•.ღ

شـــعر یادگاری خاطـــرات دوســـتان


در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گیسوی توام

گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطرآلود

شکن گیسوی تو

موج دریای خیال

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم

کاش بر این شط مواج سیاه

همه ی عمر سفر می کردم

من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور

گیسوان تو در اندیشه ی من

گرم رقصی موزون

کاشکی پنجه ی من

در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست

چشم من چشمه ی زاینده ی اشک

گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی بر آب

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت20:8توسط بروبچ رنگــــــی | |

سلام دوستان

سلامی از ته دل به تموم عزیزهایی که دلم براشون تنگ شده

دلم برای همتون یکذره شده اونقدر که رویی برای ارسال جدید نداشتم

انگار غریبه ای شدم

نمی دونم شاید این ارسال هم حالا حالاها ارسال بعدی نداشته باشه

ولی خیلی خوشحالم که تونستم بیام وبروز کنم

 ========= ======== ======== ======== ======= ======= ==========

زخم»
من با زخم زبون هات رفيقم
مرهم بذار با حرفات، رو زخم عميقم
با توام که داري به گريه م مي خندي
کاش بياي و به من دل ببندي
تنها بودن يه کابوس شومه عزيزم
کار دل نباشي تمومه عزيزم
«رفيق من»
رفيق من، سنگ صبور غم هام
به ديدنم بيا، که خيلي تنهام
هيشکي نمي فهمه، چه حالي دارم
چه دنياي رو به زوالي دارم
مجنونم و دل زده از ليلي ها
خيلي دلم گرفته از خيلي ها
نمونده از جووني هام نشوني
پير شدم، پير تو اي جووني
تنهايي بي سنگ صبور
خونه سرد و سوت و کور
توي شبات ستاره نيست
 موندي و راه چاره نيست
اگر چه هيچ کس نيومد
 به تنهائيت سري نزد
اما تو کوه درد باش
 طاقت بيار و مرد باش...
اگر بياي همون جوري که بودي
کم ميارن حسودا از حسودي
صداي سازم همه جا پر شده
هر کي شنيده از خودش بي خوده
اما خودم پر شدم از گلايه
هيچي ازم نمونده جز يه سايه
سايه اي که خالي از عشق و اميد
هميشه محتاجه به نور خورشيد


 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت18:11توسط بروبچ رنگــــــی | |

يك روز خانم مسني با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد .

سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند  و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرارگرفت .

قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد .  پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد .

 مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند .

 تاآنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيدراستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است. زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است ، پس انداز كرده ام .

پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شماشكم داريد !

مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . 

 زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وكيلم در دفتر شما حاضر خواهم شدتا در حضور او شرط بندي مان را رسمي كنيم و سپس  ببينيم چه كسي برنده است .

مرد مدير عامل پذيرفت و  از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد .

 روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي كه ظاهراًوكيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت ...

 پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست كرد كه در صورت امكان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به درآورد.

 مرد مدير عامل كه مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به كجا ختم مي شود ، با لبخندي كه بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل كرد .

 وكيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل كه پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .

 پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاري خواهم كرد تا مدير عامل بزرگترين بانك كانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون كند !

 

در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."
 

گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌وزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد.

                                                                                                  

+نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت9:59توسط بروبچ رنگــــــی | |

روانشناسي رنگها را بدانيم

برخي از روانشناسان عقيده دارند رنگي که برگزيده و دلخواه کسي است ميتواند گوياي خصوصيات

اخلاقي و روانشناسي او باشد. نوشتار زير چکيده اي است که بر اساس اين نظريه و پس از سالهاي

پژوهش نگاشته شده.برای خواندن ادامه مطلب روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.

یـــــاران رنــــــگی

نظــــــــر یــــــــادتون نـــــــره


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت10:44توسط بروبچ رنگــــــی | |

ســــــلام دوســـــتان گلـــــــم

عیــــــــدتان مبـــــــارک ونمـــــاز وروزه هاتون قبــــول

درگـــــاه احــــــدیـــــت

************

فرازهايي از دعاي وداع امام سجاد(ع) با ماه رمضان:
بدرود اي بزرگترين ماه خداوند و اي عيد اولياي خدا
بدرود اي ماه دست يافتن به آرزوها
بدرود اي ياريگر ما که در برابر شيطان ياريمان دادي
بدرود اي که هنوز فرا نرسيده از آمدنت شادمان بوديم
و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک


*******

خداحافظ اي ماه غفران و رحمت
خداحافظ اي ماه عشق و عبادت
خداحافظ اي ماه نزديکي بر آرزوها
خداحافظ اي ماه مهماني حق تعالي
خداحافظ اي دوريت سخت و جانکاه
خداحافظ اي بهترين ماه الله


*******

خداحافظ ماه پروردگار الرحمن الراحمين
خداحافظ ماه لحظه هاي افطار و سحر
خداحافظ ماه نعمت و رحمت و برکت
خداحافظ ماه شب هاي نوراني قدر

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت12:12توسط بروبچ رنگــــــی | |

سلام به همه دوستان عزیزم که تو این مدت منو تنها نذاشتن

وباعث شدن که دوباره آپدیت کنم .دلم واسه همتون تنگ شده حتی اونهایی که

من باعث دلخوریشون شدم.

دوستان عزیز وخواننده های گرامی نمازو روزتون قبول

ایشالا که تو این ماه پر برکت هر چی از خدا می خواهید قسمتتون بشه

 

*****************************************

********************************

یادگاری از سارا شیطون    åЯå ŝђєγţơΘή$

راز رسیدن

زير درخت انار
ليلي زير درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.
گلها انار شد داغ داغ.هر اناري هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند.دانه ها توي انار جا نمي شدند.
انار كوچك بود.دانه ها تركيدند.انار ترك برداشت.
خون انار روي دست ليلي چكيد.
ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد.مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود.
كافي است انار دلت ترك بخورد
.

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت16:45توسط بروبچ رنگــــــی | |

 

ســـــــــلام دوســـــــتان گلــــــــم و ابجیـــــها

وداداشـــــهای گلـــــم

برای همیشـــــــه خدا حافـــــظ ومنو حلال کنیـــــــد

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت22:33توسط بروبچ رنگــــــی | |

روزها میگذرد و حرفها در پس زمان میماند ...

عمر چنان باد سر کش تندرو و بی مهابا به سوی مقصدش که مبدا خود ،

 نیستی است میرود و هراز گاهی ، گاه و بی گاهی در نهایت سرعت

 دفتر زندگی را چیزی نوشته و ورق زنان میرود ....

در پایان عمر تمام میشود ،جسم تمام میشودُ..گرمی دست تمام میشود

 و شیرینی کلام به پایان میرسد...
و تنها دفتری باقی میماند....
دفتری با صفحاتی پر از فراز و نشیب زندگی...
دفتری با اسم ها ی مختلف که ماندگاری آنها را نمیتوان انکار کرد.......
دفتری با واژه گانی گاه شیرین و گاه تلخ...
دفتری به نام خاطره....
دلم گرفته....دفتری را باز میکنم پر از نوشته .. نوشته های من ...
خاطره ...خاطر من ....خاطرهء من .....
دفتری پر از تفاوت ....... تفاوت خط ....تفاوت رنگ و تفاوت...........
                                         ای خدا...
آهسته ورق میزنم خاطره ها از ذهن میگذرد...

 آرام و بی صدا عبور لحظات را میبینم و گذر عمر را....
چه بر سرم آمد چه بر سرش آمد ...
چه کردی با من و چه کردم با تو ...
                                      خدا...ماه ...ومن ..... 
صدایی به گوشم میرسد ...آشناست
انگار صدای خودم را میشنوم که تکرار کنان میگوید:
(انتظار بس است...
پنجره ها را باز کن غبارهارا پاک کن
و خاطره ها را به خاطره ها بسپار....)
تکرار خاطره ها تکرار حرفها تکرار بودنها .........................................

TinyPic image

به یاد ابجی گلم ارمغان الان تو غربت بسر میبره

+نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت16:29توسط بروبچ رنگــــــی | |

مثل خستگی بالهای پرنده ی كوچیكی كه آغاز پروازه،

نخستین بال گشودن برای نخستین پرواز

و بیشتر از همه تو این دنیای خاكی و میون این همه ادم جوراواجور و رنگانگ بدنبال آرامشی ام كه می دونم یه جایی همین دور وبراست....

نزدیك من...!

 شایدم داره به جستجوی من می خنده...

این آرامشو میشه تو  نگاه دختر بچه ای دید كه یه بار ازم پرسید "تو میدونی خونه ی حاكم كجاست؟ آخه من منتظر پسر حاكمم كه قراره یه شب بیاد و منو ببره... همون دختر بچه ای كه عاشق رنگ صورتیه...

یا تو!و نگاه اون پیرمرد مهربونی كه هر روز صبح مشغول تمیز كردن محوطه است و من چقــــدر دلم میگیره وقتی از كنارش رد می شم و باید بهش بگم خسته نباشید و اونم با سلام و صبح به خیر جواب منو میده...

 

دلم ساحل دریا می خواد چون هم وسیعه هم بزرگ و هم بی انتها... اونقدر كه می تونی همه ی  دلتنگیهاتوخستگی هاتو بریزی تو دامنش بدون اینکه نگران دلتنگیش بشی....

 

بعدِ دریا دلم آتیش می خواد.... همیشه به شعله های آتیش كه نگاه می كنم.... خالی میشم از همه چیز... یه حسی بهم میده كه ....راجع بهش چیزی نگم قشنگتره.... دوست دارم برای خودم همین جور بكر و دست نخورده بمونه....

                                  ====================================

                                            =============================

 

ســــــــلام دوســــــــتان عـــزیزم.

بابا بالاخـــــره آپ کــــــردم.چـــــرا میزنیـــــد حالا.

دلم واســـه گلــــهای رنـــگی که دیگـــه به رنگـــی

نمیان تنــــگ شـــــده

بچــــــه های با حال تو رو خـــــدا بیـــاییـــد

 

                                                               

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت18:42توسط بروبچ رنگــــــی | |

ســـــــــلام دوستـــــــان خوبـــــــــم

بــــه مدت يك هفتــــــه نيستـــــــم. كجـــا هستــــم؟

مــــي خــــــوام بــــرم مشهــــــد زیارت.دلـــــم واستون تنـــــگ می شــــه

براتون دعــــــا مي كنـــــم.

 

 

سلام به همــــــه گلهــــــای عزیزم

دلـــــــم واســــه همــــتون تنــــگ شــــده

واســـه تمـــوم دوســــــتان دعــــــا کـــردم

قسمـــــت همـــــــگی انـــــــشالا

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت15:24توسط بروبچ رنگــــــی | |

 

چقدر سخته چقدر سخته توي چشماي کسي نگاه کني

که تمام مهرت رو ازت دزديده
و به جاش يه زخم هميشگي به قلب تو هديه داده
و به جاي اينکه لبريز از کينه و نفرت شي حس کني که هنوزدوسش داري
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي

که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني

اما وقتي ديديش جز سلام نتوني بگي
چقدر سخته گل آرزو هاتو توي باغ ديگه اي ببيني
و هزار بار تو خودت بشکني و آروم زير لب بگي گل من باغچه نو مبارک






خيانت تنها اين نيست که شب را با ديگري بگذراني ...

خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد
خيانت تنها اين نيست که دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...

خيانت ميتواند جاري کردن اشک بر ديدگان معصومي باشد



اينکه تمام عشقت رو به کسي بدي تضميني بر اين نيست که اون هم

همين کارو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش
فقط منتظر باش تا اينکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه اينطور نشد

 خوشحال باش که توي دل تو هم رشد نکرده

 

 


لذتي كه در فراغ هست در وصال نيست

چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بيم فراغ .

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت14:20توسط بروبچ رنگــــــی | |

فکر ميکنم قطعه زير جواب بسياري از سوالاتمان را بدهد:
وصيت نامه يک پير......


"اگر دوباره براي زندگي کردن وقت داشتم،آن وقت سعي ميکردم تعداد اشتباهاتم را دوبرابر کنم.دلم ميخواست اون موقع مثل حالا،اينقدر بي نقص و کامل، نباشم.بيشتر استراحت ميکردم.بيشتر به خودم ميرسيدم.بيشتر از حالا و زندگي کنوني ام،احمقانه رفتار ميکردم.در واقع تا حالا هم خيلي چيزها بوده که بايد کمتر جدي ميگرفتم؛مطمئناً اون موقع ديگه ديوانه تر از حالا ميشدم.اينقدروسواسي و اتو کشيده نميشدم.از فرصت ها بيشتر استفاده ميکردم،بيشتر مسافرت ميرفتم،از کوه هاي بيشتري بالا ميرفتم،در رودخانه هاي بيشتري شنا ميکردم،به جاهايي که نرفته بودم،ميرفتم.بيشتربستني و چيپس ميخوردم!با مشکلات واقعي روبرو ميشدم و مشکلات خيالي را دور ميريختم.ميدونيد من از اون آدمهايي بودم که هيچ وقت بدون احتياط و عقل و منطق زندگي نکردم.آه.... که اگر آن لحظات را دوباره به من ميدادند،تمامش را از آن خود ميکردم و از ذره ذره هايش استفاده ميکردم.من از اون آدمهايي بودم که هيچ وفت بدون دماسنج وکيسه آبگرم و دهان شويه و باروني وجتر نجات شان جايي نميروند.آه...اگر فرصت زندگي دوباره داشتم.اگر باز هم به من فرصتي براي زندگي ميدادند،صبحها زودتر بلند ميشدم و بيشتر با پاي برهنه در ساحل قدم ميزدم.شبها بيشتر بيدار مي ماندم و نفس ميکشيدم.بيشتر چرخ فلک سوار ميشدم.
بيشتر به تماشاي غروب ميرفتم.با بچه هاي بيشتري بازي ميکردم.
کاش مي تونستم يکبار ديگر زندگي کنم.
اما ميدونيد که،نميتونم.........."""

بياييم از اين زمان اندک بيشترين استفاده را ببريم ومانند پير... نباشيم
که دير به ياد تغييربيافتيم.
پس بياييم:شادتر زندگي کنيم واز تمام لحظات آن لذت ببريم.
نفس بکشيم براي زندگي کردن و زندگي نکنيم براي نفس کشيدن

+نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت9:7توسط بروبچ رنگــــــی | |

 

 

                      

          

 سلام به وبلاگ برو بچ روم رنگـــــی خوش اومدید

این وبــــــلاگ جاییــــــــه بــــرای انتقـــادات وپیشنهـــادات

ودرج نامـــه های عاشقانه برو بچ روم رنـــگی

 

 

 یاکــــــــوزا

 امیـــــن(پدر خونــــــده)

پیـــــــــــام

۩۞۩ اشـــکان

داداش سروش

داداش ۲۸

داداش ممـــــل

داداش جمشـــــید

داداش شهــــــــرام

داداش حامـــــــد

داداش افشــــــین۲۰

داداش فـــــربــد

داداش امیــــــــد

کریـــم اق منگـــــل

واجیـــــــهای گلم

ســـــا رینا

یلـــــــدا

فرزانــــه طلا

ارمغــــان

ســــارا

هانــی (گندم)

ایـــــدا

پانیـــــز

تک دختـــر (درســـا)

ستــــــــاره

مهشـــــید

وبقیــــــــه دوســــــــــــــــان رنگـــــــــــــــــــــی

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت20:15توسط بروبچ رنگــــــی | |

ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم
هر جا که پا میزارم تو رو اونجا میبینم
یادمه چشمای تو پر دردو غصه بود
قصه ی غربت تو قد صد تا قصه بود
یاد تو هر جا که هستی با منه
داره عمر منو آتیش میزنه
تو برام خورشید بودی تو این دنیای سرد
گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد
حالا اون دستا کجاست اون دو تا دستای خوب
چرا بی صدا شدن لب قصه های خوب
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالا ها گریه هامو ندیده
یاد تو هر جا که هستی با منه داره عمر منو آتیش میزنه

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت16:31توسط بروبچ رنگــــــی | |

پنجره را به پهناي جهان مي گشايم:
جاده تهي است. درخت گرانبار شب است.
ساقه نمي لرزد، آب از رفتن خسته است : تو نيستي ، نوسان نيست.
تو نيستي، و تپيدن گردابي است.
تو نيستي ، و غريو رودها گويا نيست، و دره ها ناخواناست.
مي آيي: شب از چهره ها برمي خيزد، راز از هستي مي پرد.
مي روي: چمن تاريك مي شود، جوشش چشمه مي شكند.
چشمانت را مي بندي : ابهام به علف مي پيچد.
سيماي تو مي وزد، و آب بيدار مي شود.
مي گذري ، و آيينه نفس مي كشد.
جاده تهي است. تو باز نخواهي گشت ، و چشمم به راه تو نيست
.
سهراب سپهري
____

 

امشب اتاق عطر نگاه تو را نداشت

دنیای کوچکی شده بود و خدا نداشت

از بس که بغض پنجره ها را گرفته بود

دیگر برای ابر نیازی به ها . . . نداشت

در وسعت هوای مه آلود پنجره

شیشه برای اسم کسی جز تو جا نداشت

اسم تو روی شیشه دل اشک شد چکید

لبخند بدون تو دیگر صفا نداشت

این گریه چوب عشق تو بوده است بر دلم

اما شبیه چوب خدا شد صدا نداشت

ای کاش دستهای دعایم شکسته بود

حسی ولی به تو

به تو بی وفا نداشت

***************************************************

بيا با هم بشينيم كنجه ي شب بشينيم چندتا ستاره بشماريم


نشون شهر هميشه روشن و به دلي كه غم نداره بسپريم

اگه ميخواي واسه ي هم بمونيم بيا تو عطر گلها لونه كنيم

بيا رو لباي غمگين وفا صداي گريه رو وارونه كنيم

بيا از پله ي نور بالا بريم موي خورشيد خانمو شونه كنيم

بيا با هم بشينيم گوشه ي عشق رفتن تنهايي رو نگاه كنيم

غربت ساكت هر مسافرو به تماشاي هم آشنا كنيم

بيا تا آخر دنيا بمونيم تو صداي چك چك قطره ي آب

بيا تو رنگ گلها زنده باشيم يا سبك بريم تو سنگينيه خاك

اگه هرجا تو بري من ميدونم نشونيت هميشه عطره تنته

نشون منو يك دنيا ميدونند كه يه عمري هواي موندنته

بيا با هم بشينيم گوشه ي عشق رفتن تنهايي رو نگاه كنيم

 

 

کودکی که آماده تولد بود؛نزد خدا رفت وپرسید)):می گویند فردا شما مرابه زمین می فرستید؛
اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟))
خداوند پاسخ داد:(( ازمیان بسیاری ازفرشتگان من یکی را برای تو درنظر گرفته ام. او
درانتظار توست وازتو نگهداری خواهد کرد.))

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.کودک گفت : ((اینجا دربهشت من هیچ
کاری جز خندیدن وآوازخواندن ندارم واینها برای شادی من کافی است.))
خداوند لبخند زد: (( فرشته توبرایت آوازخواهد خواندوهرروزبه تولبخند خواهد زد.توعشق
اورا احساس خواهی کرد وشاد خواهی بود.))
کودک ادامه داد: ((من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنهارا نمی دانم؟))
خداوند اورا نوازش کرد وگفت: ((فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واﮊهایی را که ممکن
است بشنوی در گوش توزمزمه خواهد کرد وبا دقت وصبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه
صحبت کنی.))
کودک با ناراحتی گفت: ((وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟))
خداوند برای این سوال هم پاسخ داد: ((فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد وبه تو یاد می
دهد که چگونه دعا کنی.))
کودک سرش را برگرداند وپرسید: ((شنیده ام درزمین انسان های بدی هم زندگی می کنند.چه
کسی ازمن محافظت خواهد کرد؟))

((فرشته ات ازتو محافظت خواهد کرد حتی اگربه قیمت جانش تمام شود.))
کودک با نگرانی ادامه داد:((اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شمارا ببینم ناراحت
خواهم بود.))
خداوند لبخند زد وگفت: (( فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کردوبه تو راه
بازگشت نزد من را خواهد آموخت گرچه من همواره کنار تو خواهم بود.))
درآن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی اززمین شنیده می شد.کودک می دانست که باید به
زودی سفرش را آغازکند.
اوبه آرامی یک سوال دیگراز خداوند پرسید: ((خدایا اگرباید همین الان بروم لطفاَ نام فرشته ام
را بگو.))
خداوند شانه اورا نوازش کرد وپاسخ داد: (( نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی می توانی
اورا مادر صدا کنی.))

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت21:47توسط بروبچ رنگــــــی | |

الهی که شفا پیدا کنی تو الهی که شفا پیدا کنی تو
واسه درد هات دوا پیدا کنی تو
تو این دنیا که بی وفایی رسمه
رفیق با وفا پیدا کنی تو عمرا تموم دنیا رو بگردی
مثل من عاشقی پیدا کنی تو
نرو افسانه من نا تمومه
بدون اگه بری کارم تمومه
بهت گفتم بیا دنیای من باش
کنارت حتی مردن ارزومه
شنیدم تو دلت انگار میگفتی
که عاشقی کجاست وفا کدومه
میخام به سردی شب هام بخندم
میخام به پوچی فردام بخندم
وقتی میبینمت با دیگرونی
تو اوج گریه هام میخام بخندم
میخوام داد بزنم تنهای تنهام
میخام وقتی میگم تنهام بخندم
مننم تو شهر غم زندونی تو
غم غصه دل ارزونی تو
نگو دوستت دارم به یه غریبه
میشه اون مثل من زندونی تو
رسیدم به شبی که تو میخاستی
چه بد اخر مهمونی تو




+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت3:0توسط بروبچ رنگــــــی | |

 

براي لاغر شدن، از بشقاب و روميزي آبي رنگ استفاده كنيد.

 

رنگ آبي اشتها را كم مي كند .

 

 

 

اگر مضطرب هستيد و فشار عصبي طاقت شما را بريده است ،

 

از رنگ سبز استفاده كنيد . رنگ سبز آرامبخش است و فشار

 

خون را كاهش مي دهد.

 

 

 

اگر بي حال و بي حوصله هستيد ، رنگ نارنجي را انتخاب كنيد،

 

هنگام استحمام صبحگاهي از حوله و ابزار نارنجي استفاده كنيد،

 

رنگ نارنجي بي حالي شما را از بين مي برد.

 

 

 

اگر از كم خوني رنج مي بريد،ميوه هاي قرمز رنگ مانند گيلاس و

 

توت فرنگي و گوشت قرمز مصرف كنيد.

 

 

افراد افسرده لباس زرد رنگ بپوشند.غذاهاي زرد بخورند ورنگ

 

زرد را اطراف خود بجويند.

 

رنگ زرد سطح انرژي را بالا برده و مانع افسردگي مي شود

 

 

 

اگر كم خواب هستيد وسايل اتاق خواب را به رنگ بنفش در آوريد

 

يا از چزاغ خواب به رنگ بنفش استفاده كنيد.رنگ بنفش آرامش

 

دهنده و خواب آور است

 

 

اگر مشگلي پيش روي شماست ، از رنگ نيلي استفاده كنيد ،

 

رنگ نيلي كمك مي كند تا بهتر فكر كنيد و بينديشيد.

 

 برو بچ رنـــــگی منتظر مطالبتون هستــــــمTinyPic image

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت2:28توسط بروبچ رنگــــــی | |

سلام به همه داداشیها واجیهای گلم

اومدم بگم که خیلی باحالید از اینکه حمایتم میکنید ممنون

راستی داداش ممـــلو فربــــد واجی درســــا وبلاگ زدن

خاطرات تلخ وشیــــــرین بچـــه های روم رنـــگی

برید ببینید قشنــــگه.......

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت12:59توسط بروبچ رنگــــــی | |

ســــــرود ای ایــــــــران

+نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت1:53توسط بروبچ رنگــــــی | |

سلام کنارم باش ...
شاهد لحظه هایم باش...
ببین با رفتنت چه دردی میکشم ...
ببین دیگر زمونه طلوع عاشقانه ندارد ...
ای عزیز دلم ، ای تنها سنگ صبورم با رفتنت من نیز نابود شده ام
آری ای عزیز دلم من بی تو این زندگی این دنیا را نمیخواهم ،
من تو را میخواهم تویی که پاکی را در نگاه زیبایت میبینم
تویی که صداقت را در اعماق وجودت حس میکنم پس نرو ...
و تنهایم نگذار این دنیا بی تو زیبایی ندارد این دنیا برایم بی تو پوچ و بی مفهوم است
آری ای عزیز دلم من میخواهم کنارت باشم ، نه ساعت ها بلکه سالیان دراز میخواهم تو از آن من باشی .
میخواهم آن قلب پاک و معصوم در زندان دل من باشد .عزیزم دوستت دارم...
باور کن که تو تنها عشقم بودی و خواهی ماند ...
ای ستاره ی شب های بی قراری ، ای تک سوار جاده ی عشق و زندگیم ، دوستت دارم ...
به آن ایزد یکتا که تو و را مرا آفرید قسم که دوستت دارم ...
بمان ... آری بمان شاهد لحظه هایم باش شاهد لحظه هایی که من بی تو مانند شمع آب میشوم و میسوزم ...
ای تمام وجودم دوستت دارم ... به وسعت یک دریای طوفانی دوستت دارم... به اندازه تمام
دنیایی که پروردگار آفریده تو را میپرستم ای عشق مقدسم دوستت دارم...
دوست داشتم دستانت در دستانم بودتا از عشق تو آب میشدم و در آتش عشقت میسوختم.
ژدوست داشتم در کنارت بودم تا در چشمانت خیره میشدم و دوست داشتنم را به زبان می آوردم .
آری ای عشقم ، تنها کسم ، من عاشقم، عاشق تو ،عاشق چشمهایت دل مهربانت ، تنهایم نگذار ...
نگذار با بدی ها ، زشتی ها ، نامردی های دنیا آشنا شوم
ای عزیزم تنهایم نگذار من به جز تو همدمی ندارم، مونس دلی ندارم ،

ای تنها ستاره ی شب های بی کسی ام تو هم مثل من با سختی ها بجنگ برای بهم رسیدن باید جنگید

پس تنهایم نگذار تو هم مثل من با خوبی ها، بدی ها بجنگ. نگذار با نبودنت در

این دنیای به ظاهر زیبا، غرق شوم نگذار با نبودنت من نیز نابود شوم، بگذار با بودنت

طعم عشق را بچشم بگذار با بودنت به شهر آرزوها سفر کنم. پس بمان و دستانم را

در این شهر غریب، بی کس نگذار، پس بمان و مثل من چشم انتظار پیوند باش…امید وارم خوشت بیاد یا حق

Ax haye Ashegahneye Irani www.30ndrela.com

ای کاش می دانستی

به تو مي انديشم ،به توي كه به روي قلبم پا گذاشتي،بدون آنكه بداني

اين قلب در دلم نهادي بدون آنكه بداني اين پرنده زخمي فقط به خاطر

تو اوج ميگيرد،تادرآن سوي هستي،عشق رامعنا كند.

به توي كه اشكم راسرازيركردي بدون اينكه بداني اين چشمها هميشه

دركنارپنجره درانتظارتوبوده،به توي كه آينه دست نخورده دلم رابا

ضربت يك سخن شكستني...بدون آنكه بداني اين آينه فقط چهره تورا

در خود ترسيم كرده است.

توازمن يك تنديس بي روح ساخته اي امابدان،اگرچه تنديس،روح

ندارداما قلبي سوزان ترازآتش داردكه برهمه ما نمي داني...
یاحق

+نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت13:0توسط بروبچ رنگــــــی | |

 

 

تو این شبای خطخطی ستاره های پا پتی
گم شدن و نیست توی راه فانوسک رفاقتی
به هر کی میخوای دل بدی دل میکنه به راحتی
دنیا چه الوده شده به سم بی صداقتی
پاهای عشق و عاشقی تاول زده بگی نگی
انگار تموم زندگی گرفته بوی کهنگی
باید با دنیا کاری کرد بیشتر از اینها نشه بد
به پای عشق و عاشقی مرحم دلداگی زد
باید دوباره تازه شد توی هوای رابطه
باید دوباره خط کشید رو هر چی رسم غلطه

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت12:29توسط بروبچ رنگــــــی | |

 

اون که یــوقــتی تنــها کســم بــود

تنــــها پنــاه دل بی کســــم بــود

تنـــهام گذاشــت ورفـــت از کنارم

از درد دوریش من بیقرارم ♥

خیال می کــردم پیشــم می مونه ♥

تـرانهء عشق واسم میخونه

خیــال مـــی کردم یه همزبونه

نمی دونســـتم نا مهــــــربونه

با ایـــن کـــه رفتــه امــا هنـــوزم

از داغ عشقش دارم مــی ســوزم ♥

فـــکر وخیــالش همــش باهامــه ♥

هرجــا کــه مــیرم جلــو چشامــه ♥

دلــم می خـواد تا دوام بیارم ♥

رو درد دوریش مرحــم بذارم ♥

امــا نمیشه راهــی نــدارم ♥

نمــی تونــم مــن طاقــت بیــارم♥

 

                              نظــــــر نــــــدی بامـــــــن طرفـــــــــی

+نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت17:44توسط بروبچ رنگــــــی | |

شبـــــــــی غم با دل من گفتــگو کرد مــرا با چشـمهـایت روبــــرو کرد


دلم می گفت :« هرگز عاشقت نیست » ولی دست دلم را گریه رو کرد

از اشكان به فرزانه طلا

+نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت21:44توسط بروبچ رنگــــــی | |

           

وقتــــــــی دلتنـــــــگ شـــــدی

 

بـــــه یــــــاد بیـــــار کســــــی رو کــــه خیـــــلی دوســــت داری

 

وقتـــــــی نا امیــــــد شــــــدی بــــه یـــــاد بیـــــــار کســــی رو

 

کــــه تنهـــا امیــدش تویی 

 

وقتــــی همــــراز ســـکوت شــــدی بــــه یـــــاد بیـــــار کســـــی رو

 

کــــه بـــه صــدایت محتاجــه

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت12:1توسط بروبچ رنگــــــی | |

سام عليک اسم ما يادت رفته دادا 


عشق ما عشق لاتي ... و ... قاطي خيال نكن گنده لاتيم ما خاطرخواتيم

«... آه! اي کبوتر سپيد من کاش مردمان روزگار ما چون تو يک دل سپيد و ساده داشتند آي کودکان ساده

 سياه! چه مي کنيد؟ من دلم برايتان گرفته است» «... بي شک سال آينده سال ماست سال را ما

تعيين مي کنيم حتما ً بايد سال کبوتر باشد..برگي ازديوان منگل

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

عزیزم هر کسی غیر من بهت میگه "دوست دارم" باور نکن !!! اخه رویا تو تنها کسی هستی که می

پرستم ... مریم من واقعا واست میمیرم ... میدونی چیه زهرا ؟ اصلا زندگیم بدون تو فایده نداره !!! خدا

شاهده سیمین شبها از عشقت خواب ندارم !!! مامانم میگه فکر ناهید دیوونه ات کرده !!! هر چی بهش

میگم من غیر از سپیده کسی رو نمی خوام باورش نمیشه !!! تو بگو عاطفه جونم باید چی کار کنم ؟!!

تو یک دونه ای اگه ۲ تا بودی میذاشتمت رو چشمام ... حالا که یک دونه ای میذارمت تو قلبم ...

اگه بیکاری... اگه حوصله ات سر رفته ... اگه دوست داری کاری بکنی و نمی دونی چیکار کنی ............ . مربا بده بابا ........!!!

می تونی تصور کنی با هم لب دریا نشستیم ؟ می تونی تصور کنی که با هم به یک سفر طولانی میریم

 از جنگل تا دریا می تونی تصور کنی که تو یه شب بارونی شونه به شونه با هم قدم می زنیم ... اما

همه ی اینا رو هم که بتونی تصور کنی ... نمی تونی تصور کنی که اشپزی با "تک ماکارون"چقدر راحته !!

بچه ها به ۵ دلیل دوست داشتنی هستند :

۱- گریه می کنند چون گریه کلید بهشته .

۲ - قهر که می کنند زود اشتی می کنند چون کینه ندارند .

 ۳- چیزی که می سازند زود خراب می کنند چون به دنیا

دلبستگی ندارند .

۴- با خاک بازی می کنند چون تکبر ندارند .

۵- خوراکی که دارند زود می خورند و برای

فردا نگه نمی دارند چون ارزوهای دراز ندارند ...

يه روز يه جوجه اکس مي خوره ... ميگه : جيکس .... جيکس .... !!!

دقت کردی همه ی چیزای خوب خانم اند : خورشید خانم .... مهتاب خانم ... پروانه خانم ... و همه ی

چیزای بد آقا هستن ... !! ... اقا دزده ... اقا سگه ... اقا گرگه ... !!!

دوست دختر تركه ميره رو تخت تمام پاشو باز ميكنه ميگه ميدوني منظورم چيه؟ تركه ميگه يعني اينكه

كل تخت مال تو منم بايد رو زمين بخوابم

+نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت10:51توسط بروبچ رنگــــــی |